حسن حسن زاده آملى
34
هزار و يك كلمه (فارسى)
سرمست ز جام باده مهر توايم * مستى بود اين و باز مستى نبود راز را بايد پوشيده داشت كه در آشكارا شدنش درد سر دراز است . راهرو بايد چنان رند باشد كه رندان را به بازى گيرد ، و بدانسان جا گرفته و سنگين كه سبكساران و سبكسران سر خويش گيرند و راه خود در پيش ، كه رازدارى پيشه دوستان خدا است . چارهاى جز زيستن با مردم و راهى جز ساختن با آنان نيست ، ولى دل را به دست دلدار ده و آزاد باش و سر را به پاى دوست نه و شاد باش . ديده به درگاهش بدار تا چشم روشنت روشنتر شود ، و دست اميد به پيشگاهش بر تا جان خرّمت خرّمتر گردد . اين يار است كه قد برافراخت و چهره برافروخت و كار خود ساخت و خرمن ما بسوخت . شوريدگان لب فرو بستند و ديده به دو دوختند ، و خردمندان سر به گريبان سرگردانى فرو بردند و در درياى ژرف بىپايان هستى جز شكنج و گره آب نديدند . آقاى من بر خود ببال كه گداى رهنشين آن شاهى ، و از كسى منال كه در سنگر استوار آن بندهپرور جهان پناهى ، آنكه دردها را درمان كند و تشنگان را سيراب و خستگان را آسايش دهد و شوريدگان را نوازش كند و آوارگان را پناه دهد . همه مىروند و نمىدانند با خود چه مىبرند ، خنك آنكه دفتر هستيش را بگشود و از روزنامه كارهايش آگاه شد . و چون هركسى كشته چند ساله زندگى خود است ، دل مردگان از مرگ هراس دارند و از كشتزار خود بيزارند ؛ و زندهدلان از كشت خود سپاسگزارند و به پروردگار خود اميدوار . انديشه شب جان را نيرو و پرتو دهد و نماز شب به مينو كشاند . در بندگى بايد نيك استوار و پايدار بود تا همه كارها و گفتارها جز نيايش و ستايش دادار نبود كه بىرنج گنج به دست نيايد . راه نيك هموار است و كار سخت دشوار ، شيرمردان خوش به كار تن در دهند تا دشوارشان آسان گردد و كمكم سزاوار آستان دلستان گردند . هركه جان به جانانه سپرد گوى نيكبختى را ببرد ، و گرنه چند روزى چون ديگر